شنبه 14 آبان1390
پروردگارا! بین ما و دشمنان مان به حق داوری فرما که تو از به ترین داورانی.
چهارشنبه 20 اردیبهشت1391
معرفی کتب پیشنهادی من برای نمایشگاه کتاب
قیدار/ رضا امیر خانی/ افق
جانستان کابلستان/رضا امیر خانی/افق
گزینه اشعار/فاضل نظری/مروارید
حکایت عشقی بیقاف، بیشین، بینقطه (مجموعه داستان) / مصطفا مستور/ نشر چشمه
استخوان خوک و دستهای جذامی/مصطفا مستور/ نشر چشمه
روی ماه خداوند را ببوس/ مصطفا مستور / مرکز
خاطرات هفت روز آخر/ محمد رضا بایرامی/سوره مهر
مردگان باغ سبز/محمد رضا بایرامی/سوره مهر
سفر به گرای ۲۷۰ درجه/احمد دهقان/سوره مهر
اینک شوکران(مدق به روایت همسر شهید)/ مریم برادران/روایت فتح
و کتاب هایی که هیچ گاه کهنه نمی شوند: من او/ ارمیا/ نشت نشا/بیوتن/ داستان سیستان/سه گانه فاضل نظری و ...
یکشنبه 10 اردیبهشت1391
فاطمیه
بســــمـ ربـ الفاطمة
-
چقدر شباهت است میان پیامبر(ص) و حسن(ع).
جگر هر دو را پاره پاره کردند...
فرموده بود فاطمه پاره جگر من است...
-
"فاطمه" از "فطم" است؛ یعنی کسی که دوستدارانش در قیامت دور از آتش اند. راست می گویند!
اما دیدی که در دنیا هم چه کرد؟ هنگام آتش گرفتن درب خانه، او بود و آتش.
سپری شد تا گزندی به دوستانش نرسد.
-
پدرش که رفته بود برای دلداری اش آمده بودند؛
محسن اش را هم بردند...
-
بچه ها دلشان برای آغوش مادر تنگ شده بود.
کفن را که دیدند؛ طاقت نیاوردند.
آسمان و زمین دگرگون شد...
بعد از مدت ها مادر توانست دستش را بلند کند و
در آغوششان بگیرد.
-
آیا قلبی زخمی تر از قلب زهرا هست؟
همان قلبی که هم از فراق پدر زخمی بود و هم از فشار مسمار در...
-
مادرجان! با حسنین و زینبینت در این مورد مشترکیم!
هنوزم که هنوز است برای عزایت باید آستین به دهان بگیریم
تا صدایمان را نشنوند...
می گویند برای مصلحت ...
-
حق داشت وصیت کند شبانه دفنش کنند.
تا که بود می گفتند: علی! او را به بیرون از مدینه ببر.
تحملش را نداشتند...
برچسبها: داستانک فاطمیه
سه شنبه 5 اردیبهشت1391
اغیثینی یا مولاتی...
هرچند پهلویت شکسته ، ناتوانی
دستم به دامانت، دعا کن تا بمانی
بد جور آزردند قلبت را عزیزم
شرمنده ام خیری ندیدی از جوانی
با چشم هایت درد دل کن با نگاهم
چون نا نداری تا بفرمایی زبانی
این روزها اصلاً به جای بغض بانو
انگار مانده در گلویم استخوانی
زینب چه معصومانه می پرسد که: مادر
کی باز من را روی زانو می نشانی؟
با کودکانت التماسی از تو داریم
روی زمین با ما بمان ای آسمانی
شنبه 26 فروردین1391
قیدار
رمان جدید امیر خانی به نام قیدار که توسط نشر افق منتشر شده است، در حجم تقریبی 300 صفحه و در 9 فصل نوشته شده که در تهران دهه 50 میگذرد. این داستان تلمیحی به زندگانی قیدار نبی (ع) دارد.
كتاب با اسامي بعضي از خودروهاي زمان داستان فصلبندي شده است و از فصل مرسدس كوپه شروع ميشود و با فصل بُراق به پايان ميرسد.
دوشنبه 24 بهمن1390
آقا اجازه هست خانمتون رو نگاه کنم.....
آقا اجازه هست خانمتون رو نگاه کنم.....
مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد

مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری گ... می خوری تو و هفت جد آبادت … خجالت نمی کشی؟ …
جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد
خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم … حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم
مرد خشکش زد … همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد …
دوشنبه 17 بهمن1390
یه روز یه ترک و یه رشتی و یه اصفهانی بودند...
ادامه مطلب
دوشنبه 17 بهمن1390
نسل سومی...
بعد از آن روز که شهید حمید باکری، رزمندگان را بعد از روزگار جنگ به 3 دسته تقسیم کرد، خیلی ها، حتی خیلی از دوستان، دسته چهارمی را نیز در کنار آن 3 دسته اضافه کردند که بیش از مرگ، بوی زندگی می داد:
یعنی اینکه می توان ناملایمات را دید، زخم زبانها را شنید، زجر ها را کشید، در کردار و گفتار، دم از حق زد ولی نبرید، دق نکرد. حق با کدامشان است قضاوت با شما.
انسان می تواند جوانی از تبار نسل سوم باشد، جنگ را ندیده باشد اما در دسته ی سوم معروف باکری جای بگیرد: گاز خردل نگرفته، شیمیایی شود و قلبش گلوله نخورده مجروح...
دوشنبه 17 بهمن1390
کتاب هایی که می خوانم...
"مردم ما کتابخوان نیستند. این کتاب نخوانی، نقص خیلی بزرگی است. خیلی از مردم ما حتی روزنامه خوان هم نیستند. اگر نگاه به روزنامه بکنند، به همان تیتر های درشتش اکتفا می کنند. بسیاری از مردم، رادیو را فقط برای سرگرمی گوش می کنند، نه برای آموزش و آگاهی های زندگی و مسائل فرهنگی. ما باید این نقیصه را بر طرف کنیم."
خودم هم بین دوستان می بینم که متاسفانه یه عده به جز چسبیدن به کتاب های درسی (اون هم چون مجبورن بخونن تا نمره بگیرنُ) اصلاْ کتاب دستشون نمی گیرن. باز خدا رحم کرد که تو دانشگاه ما واسه انجام تحقیق ها و مقاله ها و ... چند تا ا
ادامه مطلب
شنبه 15 بهمن1390
حاشیه های روز مصاحبه ...
بعد از کلی هماهنگی با انجمن علمی و گروه و کارشناس گروه و استاد و غیره و ذلک قرار شد بلآخره سه شنبه صبح ساعت7:30 از استاد مصاحبه بگیرم.( موضوع این مصاحبه و محتواش رو می تونید تو وبلاگ انجمن علمی گروهمون بخونید.)
ادامه مطلب
چهارشنبه 14 دی1390
سخنان حضرت آقا(حفظه الله) درباره بسیج
تناسبى هست ميان هويت و حقيقت بسيج با هويت محرم و عاشورا. بسيج افتخار دارد كه پيرو مكتب عاشوراست. البته عاشورا اوج فداكارى و ايثار است. همهى تاريخ، همهى عالم، مسئلهى عاشورا و حسينبنعلى (عليهالسّلام) و اصحاب وفادار او را با اين خصوصيت شناختهاند؛ فداكارى، ايثار در راه خدا و در راه تحقق اهداف الهى؛ ليكن مسئلهى عاشورا فقط اين نيست. بله، برجستهترين و نمايانترين خصوصيت عاشورا، همين فداكارى و شهادت است؛ ولى در ماجراى عاشورا حقايق ديگرى هم وجود دارد. از آغاز حركت از مدينه، بذر معرفت پاشيده شد - اين يكى از خصوصيات حادثهى عاشوراست - بذر بصيرت پاشيده شد...
ادامه مطلب
دوشنبه 12 دی1390
یا حسین!
پنجشنبه 8 دی1390
فرازی از وصیت نامه شهید محمود موافق
شهید محمود موافق
دانشجوی رشته تاریخ(دانشگاه تهران))
متولد: 1341 تاریخ شهادت1365/10/2: محل شهادت: شلمچه-عملیات کربلای5
شما مسئول پاسداری از خون هزاران شهید انقلاب و اسلام هستید. از کربلای حسین(ع) تا کربلای غرب و جنوب ایران! آری این شهدا از شما انتظار دارند. دوستان عزیزم، هوشیار و دقیق باشید و دست از فعالیت در مساجد و انجمن های اسلامی بر ندارید! در حفظ و حراست از دستاوردهای انقلاب اسلامی و پیروی از امام امت، کوتاهی نکنید که اجرتان با خداست.
پنجشنبه 8 دی1390
رسالت دانشجو
دانشجورسالتش دراین است که دربرابردردهای جامعه برای همیشه حساس بماند. وای به روزی که تحصیل کرده های جامعه اعم از روحانی،معمم، دانشگاهی،درشکل آموزگار، دبیر،امام جماعت،مرجع تقلید،محقق، اسلام شناس، نویسنده و... تبدیل شود به گروه بی درد.
شهید آیت ا... دکتر بهشتی
یکشنبه 4 دی1390
9 دی...
من بودم و تو بودي و فوج فرشتگان در خيابان انقلاب تهران. كور بشوند همه كساني كه چشمانشان را بسته بودند كه نبينند و هنوز هم گوش هايشان را گرفته اند تا نشنوند.
اين قسمت را چون مهم است، دوبار بخوانيد: 9 دي، همه ي كساني كه آمده بودند، غسل شهادت كرده بودند. آمده بودند تا بگويند: لبيك يا خامنه اي، لبيك يا حسين است. و تپش قلب همه شده بود: جانم فداي سيد علي؛ از آن مادر شهيدي كه آن قدر ناتوان شده بود كه با ويلچر و به كمك نوه ها آمده بود، تا آن خانم چادري كه با سختي كودكش را بغل گرفته بود و مراقب بود تا چادرش كنار نرود، و آن دختر فكلي مانتويي و آن پسر مو فشن كه در هواي زمستاني با تي شرت آن چناني آمده بود...
ادامه مطلب
شنبه 19 آذر1390
آرزو
امروز که انتهای دنیای من است
آغاز تمام آرزوهای من است
بی سر، پهلو شکسته، لب تشنه، غریب...
این گونه شهادتی تمنای من است[1]
شنبه 19 آذر1390
ما و جهاد اقتصادی...؟
تا پایان سال 1390، حدوداً 2 ماه دیگه باقی مانده است. شاید لازم باشد که به رسم "حاسبوا قبل ان تحاسبوا" ای که اینقدر به ما سفارش کرده اند، عملکردمان را قبل از تمام شدن امسال ارزیابی کنیم...
ادامه مطلب
چهارشنبه 9 آذر1390
کربلا
صدای ضجه اش بلند شد. یاد دعاهای فرجی افتاد که هر روز با اشک و آه بعد از نمازهاش می خواند.
سرانگشتی که حساب کرد حالا کمِ کم هر روز بیش از ۱۲هزار بار مردم به مهدی فاطمه می گفتند که بیاید...
اگر مولای ما هم برای اتمام حجت بیاید چه؟
نکند کربلای دیگری در پیش باشد...
شنبه 5 آذر1390
شنبه 5 آذر1390
شنبه 5 آذر1390
داستانک غدیر 3 اولین!!!
امیر(ع) جزء اول-ایمان آورندگان که بود. برتری علی(ع) در لیله المبیت را هم یادش آمد. هم سر دخت رسول(ص) و ...
و حالا هم که علی(ع) اولین امام بعد از رسول(ص) معرفی شد!! بی اختیار دستانش را برای بیعت بالا گرفت تا در این مورد اولین نفر باشد.
البته از این به بعد تاریخ را که مرور کنی سابقه فراوانی از او می بینی که دیگر در همه آن ها اولین شده! مهم ترین آن ها "اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد(ص)" بود ...
یکشنبه 22 آبان1390
داستانک غدیر 2 معیار
ناگهان دستانش را دید در دست امیر(ع). همه بیعت می کردند پس او هم ...
یادش آمد که جای دیگری هم با جماعت هماهنگ شده بود. همان جا که لشگر هزاران نفری را به جای لشگر ۷۲ نفری انتخاب کرده بود!!!
یکشنبه 22 آبان1390
داستانک غدیر 1 اولین یا بهترین؟
"اولین بودن مهم نیست بهترین بودن مهمه"!!
و او اولین کسی که «بخٍ بخٍ» گفت را به یاد می آورد.
